اجتماعیاخبار ویژهشاهوارفرهنگی

تنها شهید بازنشسته کشور/جهاد تا آخرین لحظه/ روایت شهید حاج احمد خوشقدم

بازدیدها: ۶۹

کوچه دوم شهرک ولی عصر شاهرود میزبان خاطرات رزمندگان زمان جنگ در آئین روایتگری شهدا بود.
خانه ای بزرگ و قدیمی با حیاطی نسبتا باریک و ایوانی که بر روی آن لوازم نجاری وجود داشت.ابتدای کوچه و مقابل در ورودی تابلویی قرار دارد که روی آن نوشته شده کوچه شهید خوشقدم.
محفل روایتگری این بار در منزل شهید خوشقدم در حالی برگزار می شد که رزمندگان و دوستان و یاران روزهای دفاع مقدس هم آمده اند. امام جمعه شاهرود هم برای دومین هفته مستمر اینجاست.

خانمی آن سمت در چهارچوب آشپزخانه ای به سبک قدیم ایستاده بود و میهمانان خانوم را خوش آمد میگفت سکوت برقرار می شود همه در اتاق جای میگیرند تا پس از زیارت عاشورا مراسم آغاز شود.
نوع بیان جملات راوی پشت میکروفن خبراز پسر شهید میداد که جمع آوری اثار شهدا و برپایی این محافل را کاری بزرگ میدانست و معتقد بود اگرانجام نشود نسل بعدی قطعا چیزی از خصوصیات شهدا نمی دانند.

ابوالقاسم پدر را بی مثال روایت میکند: شش سال درس خواند و بعد از آن نجاری را از پدرش آموخت و شاگردش شد. سربازیش را در نیروی هوایی گذراند و پس از آن کارگاه درود گری در گنبد دایر کرد و در تاریخ ۱۳۴۵ به استخدام راه آهن شاهرود درآمد و به عنوان متصدی کارگاه جریه بخش نجاری به فعالیت خود ادامه داد.

ابوالقاسم از مبتکر و خلاق بودن پدر می گوید که باعث شده بود اورا (اوستا احمد) صدا بزنند که در همان ایام توانست دستگاه اره تیز کنی و خراطی طراحی کند و بسازد و تا آن زمان این نوع دستگا ها فقط از خارج وارد میشد.

یک نمونه از لوازم هنری که به ساخت آن پرداخته بود منبر مسجد راه آهن بود که هم اکنون نیز استفاده می گردد.
قبل از انقلاب نماینده توزیع مکتب اسلام بود و در جلسات مذهبی شرکت می نمود

وی ازهمت بلند پدر میگوید که سبب میشد با تهی دستان بسازد و برایشان کار نسیه انجام دهد و تا جاییکه امکان دارد به افراد کم بضاعت تخفیف دهد،در کار خیر همیشه پیش قدم بود و بعد از شهادتش افراد بی شماری از کارهای خیرش برای من میگفتند که تا آن موقع حتی فکرش را هم نمیکردم.

یکی از آنها میگفت ساختمانی ساخته بودم و دستم خالی بود از حاج احمد خواستم تا درب ورودی آن را اندازه بزند و برایم بسازد پس از آن که سفید کاری تمام شد سراغ آن یک در رفتم دیدم احمد با ماشین خودش پنج،شش در را بار کرده و آورده برای نصب دست و پایم شروع به لرزیدن کرد به او گفتم پول همان یه لنگه که سفارش داده بودم را ندارم چه برسد به این ها خنده ای تحویلم داد و در جوابم گفت: خودم آن ها را اندازه زدم و ساختم تو هم به مرور پولش را میدهی .
دیگری میگفت من حتی بیعانه برای ساخت در نداشتم ولی احمد جوانمردی کرد و در را برایم ساخت.

ابواقاسم خاطره ای از توسل و توکل پدربه ائمه اطهار میگوید: یک روز که همگی به منزل ایشان آمده بودیم دخترم یک سال و نیم بیشتر نداشت و تازه راه افتاده بود در راه رو مشغول بازی کردن بود که ناگهان از پله ها به پایین افتاد پدرم بچه را بیهوش روی دستش گرفته بود و باماشین سمت بیمارستان اطفال راه آهن حرکت کردیم دکتر کشیک بعد از معاینه گفت بچه تمام کرده و باید به بیمارستان شیر و خورشید منتقل شود در مسیر دخترم روی دستانش بود و مدام زیر لب با خود ذکر میگفت و حضرت ابوالفضل را صدا میزد نزدیک بیمارستان بچه نفسی کشید واحیا شد این چیزی جز معجزه و توسل خالصانه پدر نبود.

او از تنها پدر شهید بازنشسته کشور که چندسال پیش توسط استانداراعلام وبه ثبت رسیده بود میگفت که در زلزله طبس به اتفاق آقای افضلی و گروهی از جهاد گران شاهرودی در کمک رسانی ها شرکت داشت و از حضورش در درگیری های گنبد و همجواری با شهید بوجاری در لحظه شهادتش.

پسر شهید از خودگذشتگی ها و مهربانی های پدر گفت که بارها اتفاق افتاد افرادی را که وسیله نقلیه آنها خراب میشد را شب با خانواده هایشان به خانه می آورد وظیفه خود میدانست که به آن ها اسکان دهد.

با پیروزی انقلاب و تشکیل جهاد سازندگی به صورت افتخاری از راه آهن به جهاد رفت یک وانت پیکان داشت که از آن در جهاد استفاده می کرد.
رابطه بسیار نزدیکی با روحانیت مبارز داشت که افراد انقلابی آن زمان خاطرات آن سخنرانیهای پر شور را فراموش نکرده اند.یادم نمی رود آن زمان ها که آقای شاهچراقی امام جماعت مسجد محل بود و به پدرم می گفت در حال حاضر یک فرزند شما در جبهه است بگذارید ایشان بیایند بعد شما بروید پدرم در جواب ایشان میگفتند پسرم به وظیفه اش عمل کرده و من هم باید به وظیفه ام عمل کنم.

خودش همیشه ما را به توکل بر خدا دعوت میکرد و می گفت در گنبد مغازه نجاری داشتم و آن موقع درب ها و پنجره ها کلا چوبی بود از تهران الوار جنگلی میخریدم هم خودم مصرف میکردم هم همکاران خریداری میکردند آن زمان هم ۲تا ماشین الوارخریداری کردم و چک دو ماهه دادم متاسفانه زمستان بود و و کسادی بازار و کسی چوب خریداری نمیکرد و من باید حقوق ۸کارگر را پرداخت میکردم کارگر ها از داستان چکی که کشیده بودم مطلع شدند و نگران بودند گفتند میخواهی چه کنی در پاسخ گفتم خدا بزرگ است و می داند من چک داده ام خودش می رساند و جور می شود و درست یک روز مانده به سررسید پول جور شد این اتفاق یعنی چیزی جز نگاه خدا به بنده هایش نیست خدا میدانست که من چک داده ام و خودش مبلغش را رساند.

براستی که خدا در قرآن میفرماید از جایی که گمان نمی برید ما شما را روزی میدهیم و هر که در این امر بر خدا توکل کند خدا او را کفایت خواهد کرد
ابوالقاسم میگفت پدر با شروع جنگ تحمیلی نخست در بخش جمع آوری و رسانیدن کمک های مردمی به جبهه فعالیتش را آغاز کرد و بازویی برای ستاد کمک رسانی مدرسه قلعه شاهرود بود و آنها هم دیگر پدر را شناخته بودند و هر بار که باری داشتند ماموریت را به پدر محول میکردند.

ابوالقاسم خوش قدم در پایان خاطرات پدر اینگونه میگوید: در سال ۱۳۶۱ به همراه همسرش به حج تمتع مشرف شد و برای مادرم همیشه احترام ویژه ای قائل بود او در سال ۶۳ از راه آهن بازنشسته گردید و با خیالی راحت خود و وانتش را در اختیار جبهه و جنگ قرار داد و سر انجام درتاریخ ۲۳/۴/۱۳۶۵در منطقه عملیاتی قادر در کمین ضد انقلاب از خدا بی خبر قرار گرفت و به شهادت رسید و از این شهید بزرگوار ۸ فرزند به یادگار مانده است.

محدثه شجاعی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

2 × 4 =

دکمه بازگشت به بالا
 
بستن